تبليغاتX
Mega Minde
Mega Minde
"همه ی دوستان من اینجا هستند"
نوشته شده در تاريخ جمعه 17 دی1389 توسط یک دوست |
 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

سلام

امید وارم همیشه حالتون خوب باشه یا حد اقل هر وقت میاین تو وب من حالتون خوب بشه

می دونین؟!

منم نمی دونم!!!!

بی خیال بابا برین پُستا (پست ها)رو بخونین حالشو ببرین۰۰

.:!تنهاتون می ذارم!:.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 توسط یک دوست |
سلام

این روزا اتفاقات خیلی جالبی داره رخ میده


مثل دیروز که امتحان ادبیات داشتیم و هرچه قدر که می خوندیم جواب نمی داد

هیچی تو مخای جلبک صفتمون نمی رفت

لذا یه نگا چپ یه نگا راست !!!!گفتیم کی به کیه؟؟؟یه بار امتحان کردنش می ارزه

اگه جواب نداد که هیچی اگه جواب دادتا آخر سال کارمون جوره!!!!!!!!

شرط می بندم نمی توننین حدس بزنین چه کار کردیم!!!

البته کار خیلی خاصی نبود

کار روزانه ولی بایه ابتکار خاص

خلاصه خدمتتون عرض کنم که کتاب ادبیات رو گرفتیم دستمون و هر چی تو مخا و کف دست و پشت و روی صندلی های بچه ها و.... جا نمی شد خیلی راحت به صورت فینگلیش نوشتیم رو تخته

یه خوده هم گرامر انگلیسی قاطیش کردیم شک نکنن

خلاصه هیچ کس امید نداشت نقشمون عملی بشه

اما شد

فرض کنین یه نگا رو تخته یه نگا رو برگه و در آخر یه نمره ی خوووووب!!!!

تازه به زودی قراره عکساشم برسه!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390 توسط یک دوست |
سلام

اومدم فقط و فقط تننها کسی باشم که تولدم رو به خودم تبریک گفتم

امروز فقط مامانم یادش بود بقیه حتی یه تبریک خشک و خالی هم نگفتن

ولی اصلا مهم نیست

این چیزا دیگه از ما گذشته

بی خیال خوش باشیم بهتره!!!!!!

مگه نه؟؟؟

فعلا تا یه مدتی خدا حافظ روی گلتون

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 آبان1390 توسط یک دوست |
 

 


پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟

 پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ...

پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی؟

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی

 

--

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 شهریور1390 توسط یک دوست |
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به

او داد و گفت:

اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این

اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان

عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به

صدا در آورد.

فرعون پرسید کیستی؟

ناگهان دید که شیطان وارد شد.

شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در

کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا

شد.

بعد خطاب به فرعون گفت:

من بااین همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعونپرسید:

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده نشوی؟

شیطان پاسخ داد:

زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید!!

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 تیر1390 توسط یک دوست |
 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود.  مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر،مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى     دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى     توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى


 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 خرداد1390 توسط یک دوست |
 

 

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب

می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار

اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون

من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد

فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در

پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر

می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این

نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار

پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر

می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص

را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید:

عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر

می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و

گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی

واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک

نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از

اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که

او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای

برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و

دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه

کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه

عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 اردیبهشت1390 توسط یک دوست |


پيری برای جمعی سخن میراند...
لطيفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند.
او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطيفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطيفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟

گذشته را فراموش کنيد و به جلو نگاه کنيد.

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 فروردین1390 توسط یک دوست |

قوی ترین سگ جهان که در ارتش روسیه مشغول کار می باشد!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 فروردین1390 توسط یک دوست |
سلام

یه سلام به سر سبزی بهار امسال

عیدتون مبارک

عید همه کسایی که میان و نظر می دن.کسایی که میان نظر نمی دن.

 کسایی که نمیان ولی نظر می دن وهمه ی کسایی که نمیان و نظر هم نمی دن مبارک باشه

خدا کنه امسال دعا های همه ی بچه هایی که دوست دارن دعا های همه ی بچه ها بر آورده بشه رو خدا قبول کنه!!

 

انشاءالله سال خوبی داشته باشین.

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.